تبلیغات
سریش آباد بهشت کردستان - مطالب ابر محمدحیدری
 
درباره وبلاگ


اگر این کار ثوابی در پی دارد ، آن هم هدیه به روح مبارک سردار محله ام ، احمد دادای دلم

شهید احمد کرمی در سال 1345 در بخش "سریش آباد" از توابع شهرستان قروه زاده شد تا سال دوم دبیرستان درس خواند و با شروع جنگ تحمیلی درس و مدرسه را رها ساخت و به جبهه های نور علیه ظلمت شتافت. در اردیبهشت ماه سال 1360 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان قروه در آمد. پس از انجام وظیفه در سمت های فرماندهی واحدهای مخابرات و اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران شهرستان قروه به خاطر دلسوزی و ارادتی که نسبت به همنوعان خود در کشور لبنان داشت به صورت داوطلبانه راهی آن کشور شد. در پی آن بنابه به درخواست فرماندهان تیپ 29 بیت المقدس فرماندهی واحد اطلاعات و عملیات آن تیپ را پذیرفت و مدتی بعد به لشگر 27 محمد رسول الله (ص) انتقال یافت. در تاریخ 21/7/65 در هنگام بازگشت از عملیات شناسایی شبانه براثر برخورد با میدان مین دشمن بعث عراق مجروح و پس از هدایت نیروهای تحت امر به سوی مقر رزمندگان اسلام در محل ارتفاعات مهران به شهادت رسید. پیکر پاک و مطهر شهید کرمی مدت 11 سال در آن محل باقی ماند که سرانجام توسط غیور مردان گروه تفحص کشف و در تاریخ 17/7/76 در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد. از این شهید 2 فرزند دختر به یادگار مانده است.

مدیر وبلاگ : غلام فاطمه
مطالب اخیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سریش آباد بهشت کردستان
بالروح،بالدم،نفتیک یا خامنه ای




تصاویری از مراسم جشن بزرگ عید غدیر شهر ولایتمدار سریش آباد

دیدار آیت الله احمدی فومنی با محبوب ترین طلبه شهر سریش آباد

حجة الاسلام و المسلمین چراغعلی عربیان

آیت الله فومنی یکی از شاگردان آیت الله العظمی بهجت می باشد و احترام به سادات را به خوبی از استاد بزرگوارش آموخته است.

ما جوانان شیعه ی کردستان امیدواریم آیت الله فومنی باردیگر به شهرمون سریش آباد بیایند و دل ما را با احادیث اهل بیت (علیهم السلام) روشن و نورانی بگردانند.

ان شاء الله





نوع مطلب : سریش آباد، کردستان، 
برچسب ها : سریش آباد، جشن بزرگ عیدغدیر، آیت الله احمدی فومنی، حجة الاسلام و المسلمین چراغعلی عربیان، محمدحیدری، طلبه، جوانان شیعه ی کردستان، قروه، احادیث اهل بیت، حسین وش، مهدی قنبری، معین طالبی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 14 آبان 1391 :: نویسنده : غلام فاطمه
نظرات ()
اینجا رادیو سریش آباد ، صدایار سخن می گوید :

شهدای سریش آباد        شهدای شهرمون        شهدای محله

حیا داشتند، ریا نداشتند

دعا داشتند، ادعا نداشتند

رسم داشتند، اسم نداشتند

نیایش داشتند، نمایش نداشتند





نوع مطلب : دل نوشته ها، سریش آباد، 
برچسب ها : رادیو سریش آباد3، محمدحیدری، شهدای سریش آباد، صدایار، حیا، ریا، دعا، ادعا، رسم، اسم، نیایش، نمایش،
لینک های مرتبط :


جمعه 31 شهریور 1391 :: نویسنده : غلام فاطمه
نظرات ()

اینجا رادیو سریش آباد ، صدایار سخن می گوید :

«امید»، مقوله‌ای است که ما را به «آینده» پیوند می ‌زند.اگر این عامل ارتباطی را از دست بدهیم، خلع سلاح می ‌شویم. در حدیث است:الأَمَلُ رَحْمَةٌ لِاُمَّتی، و لَولَا الْأَمَلُ ما رَضَعَتْ والِدَةٌ وَلَدَها، وَلا غَرَسَ غارِسٌ شجراً.سفینة البحار، ج 1، واژه «أمل».«امید و آرزو، رحمتی برای امّت من است. اگر آرزو نبود، هیچ مادری فرزندش را شیر نمی ‌داد و هیچ باغبانی درختی نمی ‌نشاند!»

وقتی همه عالم و آدم به تو چشم امید دوخته‌اند، تو چرا از خویش نا امید شوی؟

«تو، پاک همچو نسیمی،

بلند، همچو چکادی،

تو، موج تُند زمانی،

تو، شورِ حنجره سوزی،

تو، سرکشیده ز خاکی،

تو، چون چمن به طراوت،

تو، چون فرشته به پاکی،

تو، رود پر تب و تابی.

ز پنجه‌های زمانه، تو چکّه چکّة آبی،

تو در زمان بهانه، تمامِ بود و نبودی...»





نوع مطلب : دل نوشته ها، سریش آباد، 
برچسب ها : رادیو سریش آباد2، محمدحیدری، سریش آباد، امید، آینده، آرزو، عامل ارتباطی، مادرشیرده،
لینک های مرتبط :


جمعه 31 شهریور 1391 :: نویسنده : غلام فاطمه
نظرات ()

بسم الله ...

سلام شهدای سریش آباد

سلام سردار محله

سلام احمد دادا

سردار محله شهید احمد کرمی-سردار گمنام کردستان-محمد حیدری-احمد دادا-سریش آباد-

دیروز که به گلزار شهدا رفته بودم، روی گلزار شهدا کاغذی نظرم رو به خودش جلب کرد .

روش نوشته شده بود : دلنوشته ای به شهیدان .

رفتم و یه گوشه ای نشستم و خیره شدم بهشون .

یعنی چی ؟

دلنوشته ای به شهیدان . مگه اونها خودشون نمی دونن ما چی می خوایم .

مگه نمی دونن برای چی می ریم پیششون . دیگه چه نیازی هست که من براشون دلنوشته بنویسم .

توی این فکرها بودم که یاد این جمله افتادم که خدا گفته : من می دونم که بنده هام چی می خوان ٬ اما دوست دارم که اونها خواسته هاشون رو به زبون بیارن ٬ من دوست دارم صداشون رو بشنوم .

خواستم شروع کنم به نوشتن اما بازم رفتم تو فکر ٬ حالا چی ....

حالا که قرار بود بنویسم هیچی به ذهنم نمی اومد .

تا وقتی که قرار به گفتن بود همه چی داشتم اما حالا که باید می نوشتم هیچی به ذهنم نمی اومد .

ذهنم کاملا خالی شده بود .

اما بالاخره خواستم از یه جایی شروع کنم .

شروع کردم و نوشتم ...

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام شهدای سریش آباد ...

سلام سردار ...

سلام رفیقم ....

سلام لاله خونینم....

سلام همراه من در سخت ترین شرایط زندگی....

سلام یاور امام زمانم ....

سلام شهیدم ...

قراره باهات روی کاغذ حرف بزنم . خیلی حرف داشتم اما ذهنم یه دفعه خالی شد . انگار هیچی ندارم برات بگم .

الان اینجام کنار شما ٬ کنار تربت پاک شما ٬ شما سردار محله ....

گمنامید اما از همه مشهورتر ...

دیشب در مسجد محله به همراه مراسم شهادت مولایمان امام صادق (علیه السلام) یادواره ای ازشما سردار گرفته بودند .

یقین دارم که خودتون اونجا بودید و همه را به نگاه مبارکتان گذروندید ...

دلم گرفته از این همه بی نتیجه موندن ... دیگه خسته شدم ،صبرم تموم شده،اگه الگوی دیگه ای رو انتخاب می کردم تا کنون به بهترین نحو ممکن شناخته بودمش.

نمودنم چرا اجازه شناختنتو بهم نمی دی ؟ ...

می دونم سردار! می دونم توفیق شناخت رو هنوز به دست نیاوردم ...

خودت کمک کن ...

از اون زمون که خواستم مثل تو باشم ، زندگیم از این رو به اون رو شده ؛ اخلاقم عوض شده،خودت می دونی ظاهرم ...

تا کی باید همچو تشنه ای شرگشته به دنبال زلالی تو باشم؟ ...

این روزا دل همه خونه! دل آقام ٬ دل رهبر ٬ دل شما ٬ دل مردم و دل من ...

تو دلم خیلی چیزاست که به کسی نمی تونم بگم جز به شما .

سردار دلم ....

احمد دادا ...

تا کی این همه نامردمی ها؟ ...

پس کی آقامون میاد؟ . ..

اون آقایی که این روزا از همه مظلومتره . حتی از جد بزرگوارشون مولا علی (علیه السلام).

شما دعا کنید ....

دعا کنید برا ظهور آقامون ...

دعا کنید برا دل آقام برا دل من برا دل ....

برام دعا کنید...

می گن به هرکی بگی التماس دعا یه دینی میشه به گردنش و باید برات دعا کنه .

پس شما هم برام دعا کنید.

برا همه دعا کنید .

دعا کنید که شرمنده نشم ...

شرمنده خدا ٬شرمنده آقام ٬ شرمنده رهبر ٬ شرمنده شما و شرمنده دلم ...

سردار محبوب، ای دادای محله التماس دعا ...





نوع مطلب : دل نوشته ها، سریش آباد، 
برچسب ها : دلنوشته ای برای سردار محله شهید احمد کرمی، گلزار شهداسریش آباد، دلنوشته ای به شهیدان، مراسم شهادت مولایمان امام صادق، علیه السلام، یادواره شهدای سریش آباد، محمدحیدری، سردارمحبوب،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 23 شهریور 1391 :: نویسنده : غلام فاطمه
نظرات ()

از کوی تو بیرون نرود پای خیالم

چه برانی،

چه بخوانی،

چه به اوجم برسانی،

چه به خاکم بکشانی ،

نه من آنم که برنجم،

نه تو آنی که برانی...





نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها : دل نوشته ای برای امام عصر، عج، کردستان، سریش آباد، محمدحیدری، دردودل، امام مهدی عج،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 شهریور 1391 :: نویسنده : غلام فاطمه
نظرات ()

هوالفتاح

چه كنیم ازدست مردم؟

چه كنیم ازدست افرادی كه خود ایمان ندارند و سعی دارند ما را بی ایمان كنند؟

چه كنیم ازمردمی كه به جای یاد دادن نام صادق به كودكانشان ،نام هنر پیشه رایاد می دهند؟

چه كنیم ازدست مردمی كه خود باعث نیامدن پسر زهرا هستند ؟

چه كنیم آقا؟

چگونه می توان دراین روزگار مؤمن بود؟

چگونه می توان درشهوت سراهایی مثل خیابان ،اینترنت،عروسی ها و...مؤمن بود ؟

آقا دستمان بگیر ونگذار درمنجلاب گناه غرق شویم.

"السلام علیك یا امام جعفر صادق"





نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها : درددلی با امام صادق علیه السلام، محمدحیدریدرددلی با امام صادق علیه السلام، محمدحیدری، کردستان، سریش آباد، مدینه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 شهریور 1391 :: نویسنده : غلام فاطمه
نظرات ()

به نام خدایی که کارهایمان تنها برای رضای اوست.

دنبال یه چیزی میگشت ؛ کارتون مقوایی کوچکی را پیدا میکنه و یه آجر داخل کارتون میزاره و میره بطرف خیابون ؛ کارتونو میزاره جلوی چاله خیابون ؛ وقتی ماشینا رد میشن توش نیافتن .

از این بنده خداها در جامعه ما كم نیستن ولی رفته رفته نسلشون منقرض میشه این بنده خداها ویژگیشون اینه كه نمی تونند در مقابل شرایط جامعه به خود بگن بمن چه!

در بانك پیرمردی هاج و واج ، وایس ساده و نمی دونه كجا بره یه نفری پیدا میشه كه درون خودش بمن چه! نمیگه و پیرمرده را راهنمایی میكنه

جوانی اونقدر دل بزرگ داره كه بمن چه! نمیگه و در مترو یا اتوبوس صندلیشو به مسن تر از خودش می ده

وقتی در زمستون اعلام میشه كمبود گاز داریم،، شما مصرف گاز را به حداقل می رسونید تا هموطن شما طعم سرد زمستون را نكشه؛ شما بمن چه نمی گویید.

وقتی پدر و مادری به خاطر اخلاق و ادب ؛ بچه هاشون را تنبیه میكنن بمن چه نمی گویند.

وقتی كسی از رواج اعتیاد ؛ فحشا ، فقر ، بدحجابی جامعه اش ناراحت میشه و آستین بالا میزنه تا كاری كنه بمن چه؟نمی گوید.

و دیگر خود حدیث مفصل بخوان.

زمین فوتبال روستای قلقله واقع در مریوان-گروه جهادی نبی اکرم ص استان کردستان-سریش آباد-محمدحیدری-

اما میخوام بگم عده ی دیگری هستن که نه تنها بمن چه؟ نمی گن؛

بلکه حاضرن کارای بزرگی در مقابلش هم انجام بدهن.

گروه جهادی نبی اکرم ص-سریش آباد-روستای ساوجی-مریوان-تیم عمرانی-پروژه پل سازی-محمدحیدری

اونها کسانی هستند که بیشتر با اسم گروه های جهادی شناخنه شده اند.

واکنون

گروه جهادی نبی اکرم(صلی الله علیه وآله) سریش آبادِ استان کردستان.

گروه جهادی نبی اکرم ص-کردستان -سریش آباد-قلقله-مریوان-محمدحیدری-جهادی سریش آباد

تیم عمرانی:پروژه پل سازی

گروه جهادی نبی اکرم ص-سریش آباد-کردستان-روستای ساوجی-مریوان-پروژه پل سازی-محمدحیدری

این آب نیست که گل آلود شده باشه،بلکه نجاست فاضل آبه که اهالی رو آزار میداد.

احداث پل در این مکان حتی برای کسی که پول می گیره و کار میکنه سخته چه برسه به کسی که اومده جهادکنه و آخرت خودش رو بسازه.

می شود گفت جهادی کارکردن سخت تره،چون شیطان و نفس اماره فعال تر از قبل هستن و اذیتش میکنن.

تیم فرهنگی:

گروه جهادی نبی اکرم ص سریش آباد-استان کردستان-مریوان-ساوجی-قلقله-میرگه درژ-محمدحیدری-تیم فرهنگی

تیمی که خدادوستی و محبت اهل بیتی را علوی وار در دل اهالی روستا زنده میکرد.

اهالی روستا هنگام خداحافظی چنان دلتنگ بچه ها ما شده بودند که میشد این دلتنگی را از اشکهای چشمشان به خوبی فهمید.

گروه جهادی نبی اکرم ص سریش آباد-کردستان-مریوان-قلقله-تیم فرهنگی-حاج آقاعلی ابوالفضلی-محمدحیدری

گروه جهادی نبی اکرم ص سریش آباد-کردستان-محمدحیدری-مریوان-ساوجی-قلقله-میرگه درژ-تیم فرهنگی-محمدبیانی-گروه جهادی سریش آباد-نبی اکرم ص

نونهالانی که مشتاق شنیدن مباحث توحیدی و خداپرستی بودند.

گروه جهادی نبی اکرم ص سریش آباد-کردستان-مریوان-تیم فرهنگی خواهران-محمدحیدری

تیم پزشکی و دندانپزشکی:

گروه جهادی نبی اکرم ص سریش آباد-تیم پزشکی و دندانپزشکی-کردستان مریوان-فرشید بسطامی-محمدحیدری

جوانان کردستانی دیگه خسته شدن از این همه بمن چه گفتنا،دیگه خسته شدن از این همه بی تفاوتی ها،خسته شدن از این همه رفاه طلبی ها و منفعت بینی ها.

تا اینکه برای رهایی از این خصلت زشت، فکری برای خود کردند و گروهی راه انداختند،گروهی که دائما به فکر خدمت رسانی و دلسوزیست.

حدیث مفصل رو بخوان از تصویر.

گروه جهادی نبی اکرم ص سریش آباد-کردستان-مریوان-محمدحیدری-ساوجی-پروژه پل سازی

گروه جهادی نبی اکرم ص سریش آباد-کردستان-محمد حیدری-مریوان-تعمیرخانه محروم-جهادی سریش اباد

گروه جهادی نبی اکرم ص سریش آباد-کردستان-مریوان-تیم عمرانی مشغول آلموتور بندی برای پل سازی-محمد حیدری-جوانان سریش آبادی





نوع مطلب :
برچسب ها : بمن چه، گروه جهادی نبی اکرم، صلی الله علیه وآله، کردستان، سریش آباد، محمدحیدری، گروه های جهادی، جوانان کردستانی، خدمت رسانی، دلسوزی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 شهریور 1391 :: نویسنده : غلام فاطمه
نظرات ()

ای برادر جنگ ،جنگ دیگری است * خاکریز اکنون به رنگ دیگری است

سنگری دیگر بنا باید کنیم * دین خود بر دین اداباید کنیم

سنگر دشمن برون مرز نیست * اشتهای او برای ارض نیست

سنگر دشمن درون خانه هاست * حمله اکنون جانب پروانه هاست

محو ارزشها شعار دشمن است * رخنه در اندیشه کار دشمن است

مردها چون زن خود آرایی کنند * ضد حیثیت صف آرایی کنند

پوشش زن ها شبیه مردهاست * این تفکر شیوه ی بی دردهاست

حمله بر افکار ملت می کنند * نوجوان را بی هویت می کنند

باز گردید ای تکاورهای جنگ * ای شجاعان ای دلاورهای جنگ

جبهه فرهنگ را احیا کنید * خدعه و نیرنگ را رسوا کنید

وارث خون شقایق گوش کن * محو شد رنگ حقایق گوش کن

غربیان بیگانه از خویشت کنند * تار و پود روح تشویشت کنند

سم تبلیغات دشمن کاری است * ای برادر دارویش بیداری است

منبع:بوی بهشت





نوع مطلب :
برچسب ها : جنگ نرم، جامعه جوانان، بوی بهشت، کردستان، سریش آباد، محمدحیدری، ماهواره، دشمن، تبلیغات، سنگرما،
لینک های مرتبط :


شنبه 18 شهریور 1391 :: نویسنده : غلام فاطمه
نظرات ()

خانواده ای تصور کنید با پدری معتقد به حجاب وحیا

و دختری با آرزوهای دور و دراز که میخواد با مد روز حرکت کنه

داستان از این قراره
شب با پچ پچ های مامان و بابا که در مورد من حرف می زدند از خواب بیدار شدم
گوشامو تیز کردم
بابایی می گفت خیلی نگران مهسا هستم یکی دوتا از دوستاش (منظور لیلا و میترا بودن) به فرهنگ خونواده ما نمی خورن
مهسا هم که میخواد از قافله عقب نمونه
با دوستاش همرنگ شده
عصری در خیابون با دوستاش دیدم
این چه وضعیه که برای خودش درست کرده ؛ شلوار جین و مانتو تنگ می پوشه ؛ آستیناشم زده بالا ؛انگار میخواد با یکی دعوا کنه
تو که مادرشی یه چیزی بگو
رعایت حال ما رو هم نمی کنه ؛ وقتی هم بهش تذکر میدم ؛ میگه من با این لباسا حال میکنم و با اینا راحتم و سرشو میندازه پایین و میره
مامانم میگفت
خب بچه است ؛ ازدواج میکنه درست میشه و از اینجور حرفا
بابام مدیر دبیرستان ابن سینا بوده و حالا بازنشست شده و در یکی از صندوق های قرض الحسنه ؛بصورت افتخاری کار میکنه
یادمه از وقتی خودمو شناختم
از نابودی زندگی دخترانی تعریف میکرد که با بعضی دانش آموزان ؛ طرح دوستی ریخته بودند
او میخواست با این داستانا منو در مقابل پسرای خیابونی ؛ واکسینه کنه
فصل امتحانات نزدیک شده بود
قرار شد دوستم سوسن ؛ که مورد تایید بابا بود
چند ساعتی برای رفع اشکال و مرور درسها بیاد خونمون
یه ساعتی نگذشته بود که بابایی در اتاق رو زد
مهسا دخترم
چایی و کیک آوردم بیام تووو
سوسن خودشو جمع و جور کرد
گفتم بفرمایید
یالا یالا

در اتاق باز شد من و سوسن ؛ هاج و واج چشمهامونو دوختیم به بابا
بابایی با پیژامه راه راه و زیرپیرهنی سفیدش وارد اتاق شد
سوسن خانوم ؛ خوش اومدید
سینی چایی رو گذاشت جلومون و رفت
چند ثانیه ای سکوت ؛ بر فضای اتاق حاکم شد
پاک آبروم جلوی سوسن رفت ؛ حالا بیاد و این حکایت رو پیش همکلاسیها تعریف کنه
چه خاکی به سرم بریزم
سوسن سکوت را شکست
خب مهساجون کجای مسئله بودیم
ساعت هفت عصر بابای سوسن اومده بود دنبالش
ازم خداحافظی کرد و زیر گوشم گفت عجب بابای با حالی داری
در اتاق رو قفل کردم و شروع کردم به گریه
خوابم برده بود
با صدای مامان بیدار شدم
مهسا نمی آی شام
نه شما بخورید من میل ندارم
با بابام قهر کرده بودم
پس فردا مطابق قرار قبلیمون
سوسن اومد خونمون
تاق تاق
تاق تاق
دخترم مهسا براتون شربت آوردم بیام تووو
سوسن لبخند ملیحی زد و گفت حاج آقا بفرمایید
بر خلاف تصورم
بابایی با شلوار و پیرهنی اتو کرده ؛ شربت ها رو گذاشت جلومون
و کنارم نشست
دستمو گرفت وبا نگاه مهربانانه همیشگیش گفت
دخترم می دونم از دستم ناراحتی
ولی اینو بدان که این مسئله با پیژامه اومدن
قبلا با دوستت هماهنگ شده بود و این نقشه ای بود که میخواستم یه درس زندگی بهت بدم

دخترم

وقتی در جامعه ای زندگی می کنیم
نمی تونیم بگیم نوع و شکل لباس پوشیدنمون یه امر خصوصیه و به دیگرون مربوط نیس
من با پیژامه و زیر پیرهنی در فضای خونه خودم می تونم رفت و آمد کنم ولی نمی تونم بگم
چون با این لباسا راحتم و با اینا حال میکنم در فضای خارج خونه هم با همین لباسا بیام بیرون
اینو هم من و هم تو و هم اقشار جامعه یه چیز قبیح می دونن
تو هم نمی تونی با لباسایی که شاید دوس داشته باشی
ولی در نظر جامعه و فرهنگ خونوادگی ما یه امر قبیحیه به دلیل اینکه
الان این مد روزه و با این شکل و شمایل راحتم بیای بیرون

دخترم

تا حالا فکر کردی چرا جامعه سرمایه داری برای اکثر مردان کت و شلوار و جوراب و کراوات؛ تحفه آورده
و برای زنان شلوارک و زیر پیرهنی
دخترم نظام سرمایه داری میخواد که تو و امثال تو
به بهانه شیک پوشی و مدگرایی ؛ از آستین پیراهنتون بزنید و شلوار کوتاه بپوشید
تا با اینکار بتونه ریشه حیا و عفت را از جامعه بیرون کنه
با این وضع

روزی خواهد رسید که زنان جامعه ما از پوشیدن زیر شلواری و زیر پیراهنی در بیرون منزل ناراحت نشن
دخترم
همچنان که نمی پسندی من با لباس راحتی در جلوی انظار دیده نشم
تو هم به بهانه مد با زیر شلواری بیرون نرو
منظورم اینه که با لباس نامناسب ؛چشم بسته در انظار عمومی حاضر نشو






نوع مطلب :
برچسب ها : حجاب، حیا، عفت، چادر، شلوار، دختران، رابطه، دوستی، کردستان، سریش آباد، محمدحیدری، خانواده، دختروپسر، پدر، جامعه، دوستیابی، روش تربیت، دختران خوب،
لینک های مرتبط :


شنبه 18 شهریور 1391 :: نویسنده : غلام فاطمه
نظرات ()

نمایندگی کاشی و سرامیک یزد << جـــبــاری>>

فروش کاشی بصورت کلی و جزئی

انـگیزه ای فـــراتر از اندیشه...

کاشی مسعود-آقای جباری-سریش آباد-محمد حیدریکاشی مسعود-آقای جباری-سریش آباد-محمدحیدری-کردستان-قروه

کاشی مسعود-آقای جباری-سریش آباد-کردستان-محمد حیدری

نمـــــاینـــــدگــــی:

کاشی مسعود ایران

کاشی رباط میبد

کاشی گلسرام اردکان

کاشی پارلا

آدرس: کردستان شهرستان قروه، بلوار امام خمینی(ره)، خیابان پارک،جنب نمایشگاه موتور سیکلت طهماسبی، نمایندگی جبــاری

تلفن: 08725251349

همراه: 09188727202


فروش کاشی و سرامیک

منبع:نمایندگی کاشی و سرامیک یزد





نوع مطلب : کردستان، سریش آباد، 
برچسب ها : فروش کاشی و سرامیک، محمدحیدری، سریش آباد، کردستان، قروه، محمد، تبلیغات، حیدری،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مرداد 1391 :: نویسنده : غلام فاطمه
نظرات ()

روز آب خوردن در ملا عام
خوردن غذا در رستوران
روز آشتی با در یخچال !
پیشاپیش بر همگان مبارک





نوع مطلب : کردستان، سریش آباد، 
برچسب ها : طنز عید فطر، محمدحیدری، سری آباد، کردستان، قروه، محمد، صدایار، حیدری،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مرداد 1391 :: نویسنده : غلام فاطمه
نظرات ()

غلام فاطمه:

سلام،نمی دونم چه جوری بگم، از بس که گنه کارم وپست فطرت، از بس که رذیلم و بدکردار...

نمی دونم چه جوری بنویسم ، از بس که آلوده به امیال دنیایی ام .

من فقط به خود کار دارم نه دیگری...

می خوام بگم خداجون مُردَم از اینکه این همه گناه و نافرمانی کردم.

به دادم برس. . . . !

به دادم برس ! ای خدایی که فریاد رس بیچارگان و گنه کارانی. . .!

خدا جون . . .


احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آن را دوست داشتن می گذارم.


خدایا . . .


می ترسم از اینکه به گناه کاری که نفسم آن را صحیح می خواند و دلم از آن می ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بی مهری ات بسوزم.


خدایا . . .


می دانم تمام لحظه هایم با توست. می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی.

می دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز می گویی برگرد.

می دانم؛ همه اینها را می دانم، ولی نمی دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سویی می کشد و عقلم حرفی دیگر می زند و دلم در این میانه مانده.

خدایا . . .
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است.

خدایا . . .


می دانم تو همیشه با منی ، ولی تنهایم مگذار؛ یا شاید بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت بگذارم.

خداوندا. . .

من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی سرمای زمستان،من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم.

خداوندا. . .


من از دوستان بی مقدار، من از همراهان بی احساس،من از نارفیقی های این دنیا می ترسم...

خداوندا. . .


من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن،من از ماندن چون مرداب می ترسم.

خدا جون . . .

من از مرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم.

خداوندا. . .

من از ماندن می ترسم

خداوندا. . .

من از رفتن می ترسم

خداوندا. . .
من از خود نیز می ترسم

خداوندا. . .

پناهم ده خداوندا !

مگر نه ‌اینکه من نیز چون تو تنهایم

پس مرا دریاب

و به سوی خویش بازگردان ،

دستان مهربانت را بگشا

که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم . . .



خدایا دوستت دارم واسه همه چیز





نوع مطلب : دل نوشته ها، کردستان، سریش آباد، 
برچسب ها : دلنوشته، محمدحیدری، ماه رمضان، قدر، عیدفطر، محمد، حیدری، سریش آباد، شهید، کردستان، قروه، مناجات،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مرداد 1391 :: نویسنده : غلام فاطمه
نظرات ()

ما جوانان کردستانی به بزرگان و شیرمردان خود می بالیم.

جوانان سریش آبادی در این عصر دلهای یخی همواره شهدایشان را الگوی خویش قرار داده اند،مردان بزرگی همچون حاج محمد طالبی را الگوی خود قرار داده اند.

حاج محمد طالبی-محمد حیدری-شهدای سریش آباد-شهدای کردستان-محمد-سریش آبادی-حیدری

حاج محمد طالبی-شهدای غیور کردستانی-حیدری-محمد-محمدحیدری-سریش آباد-

هنوزهم که هنوزه دلهایمان از دژخیمان و نامردان کردستان خون است،از آن کردهای خودفروخته ، از کومله های نجس،از دمکرات های پست و امروز تشنه به خون پژاکی های اسرائیل صفت هستیم.

خداوند همه آنها را لعنت کند.





نوع مطلب : دل نوشته ها، گروه جهادی، کردستان، سریش آباد، 
برچسب ها : حاج محمد طالبی، شهدای غیور کردستانی، حیدری، محمد، محمدحیدری، سریش آباد،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 مرداد 1391 :: نویسنده : غلام فاطمه
نظرات ()